سيد محمد دامادى

224

شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )

خود را مصروف بهره‌بردارى بىقاعده در حدّ أقلّ مدّت از آن مىنمايند . اين‌ها وقتى كه خوب از ملك بهره بردارى كردند و شيرهء آن را مكيدند ، به دولت شكايت مىبرند كه از آن پس نمىتوانند به آن كار ادامه دهند - در اين صورت يا به آن‌ها ملك ديگرى واگذار مىشود ، يا حقوق مباشرت از آن پس به صورت نقدى به آن‌ها پرداخته مىشود . اين رسم نامبارك ، همچون سرطان اين مملكت را دارد نابود مىكند . ] [ سفرنامهء دكتر ادوارد ياكوب پولاك ( طبيب ناصر الدّين شاه ) به نام « ايران و ايرانيان » فصل دامدارى و كشاورزى ص 351 ] وجود ؛ به عقيدهء صوفيان ، وجود حقيقتى است واحد و يگانه كه اقتضاى آن طرد عدم و نيز وجوب و منشأيّت اثر است . اين حقيقت داراى دو وجه است : وجهى به اطلاق و عدم شرط ، و آن وجود حقّ است . و وجهى به تقييد و تعيّن و آن ، خلق است . پس حقّ و خلق يك حقيقت است . و كثرت ، ظهور مرتبهء اطلاق در مراتب تقييد و تعيّن است و آن امرى اضافى و نسبى است . و بنابراين حق ، در حدّ ذات خود موصوف به اسم ( الباطن ) و در مرتبهء خلق ، موصوف به اسم ( الظّاهر ) ست و اين اختلاف در عنوان است نه در اصل حقيقت . و سالك وقتى كه از خود و صفات خود فانى گردد ، بدان معنى كه مؤثّرى جز خدا نبيند - آنگاه ممكن است ، شهود وى بيشتر قوّت گيرد و حجاب تعيّن و كثرت از پيش چشمش برداشته شود . و در آن حال ، خلق را به نظر فنا نگرد و بدان حقيقت رسد كه وجه خلقى را اعتبارى و فانى در وجه حقّ مشاهده كند . اين حالت را صوفيّه ، فناى ذات و فناى ذاتى مىگويند . و « جلال الدّين محمّد بلخى » در دفتر اوّل « مثنوى » آنجا كه مىگويد : منبسط بوديم و يك جوهر همه * بىسر و بىپا بُديم آن سَر همه يك گهر بوديم همچون آفتاب * بىگِرِه بوديم و صافى همچو آب چون به صورت آمد آن نورِ سَره * شد عدد چون سايه‌هاى كنگره كنگره ويران كنيد از منجنيق * تا رَوَد فرق از ميانِ اين فريق [ مثنوى 1 / بيت 686 تا 689 ص 43 طبع نيكلسون ]